سيد محمد باقر برقعى

52

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرغ نور سياه مست خراب شرابخانهء من * مباد ساغر اشك تو بىبهانهء من مباد در دلت اى قوى آرميده به موج * هواى ساحل امنى بجز كرانهء من منم چكيدهء چرخشت صاف‌پرور عشق * خمار صبح ندارد مى شبانهء من بهار چلچله‌هاى سبك ترانه گذشت * زمان من شد و گلبانگ عاشقانهء من تو مرغ نورى و من شبنمى نشسته به خاك * خدا كند كه بسازى به آب و دانهء من در آن چمن كه گل سرخ گونهء تو شكفت * چگونه باز شود عقدهء جوانهء من مرا به نشئهء زود آشناى غم بسپار * كه از تو گرم نشد يك شب آشيانهء من سياه مشق وفاى تو بود « آذر » و سوخت * به احتياط نگه كن به دود خانهء من بندى ياران قفسم را به عبث در مگشاييد * من را بگذاريد و به پرواز درآييد من بندىِ او هستم و دلشادم از اين بند * زين بيشتر افسانهء باطل مسراييد گلگشت و تماشا همه از آن شما باد * از پاى من اين بند بلا را مگشاييد ز آشفته بجز خاطر آشفته مجوييد * ديگر به سراغ من ديوانه مياييد من تشنهء دردم نروم در پى درمان * او آب حيات است سرابم منماييد پُرباد شما را ، همه پيمانهء اميد * جام غم سكرآور ما را مرباييد ما مردصفت از همه عالم بگذشتيم * از خود نگذشتيد كه نامرد شماييد از شمع بجز شعله سوزنده مخواهيد * من « آذرم » و بيهُده بر من مگراييد در سوگ مادر در سوگ سردى كه آموخت پرواز ، بال‌وپرم را * تا بركهء خون كشاندم پيچان نيلوفرم را گر نور از آفاق بارد ، يا خود اهورا بتابد * ياراى ديدن ندارم ، تهران بىمادر را اى باد از آن خطّه بگذر ، خاكى به سوغاتم آور * باشد كه مستى بريزم بر سر غم كشورم را